ارواح سکوت
شب از ارواح سکوت سرشار است.
وقتی موهام بلند میشه خودم کوتاهشون میکنم خودم رنگشون میکنم
ابروهامو خودم بر می دارم
صورتم و بدنم رو خودم پاکسازی میکنم
خودم ناخنم رو مانیکور میکنم
خودم همیشه خودم را آرایش رو پیرایش میکنم
فشار خونم رو خودم میگیرم
وقتی سرما میخورم خودم دکتر خودم میشم
فقط فکر کنم یه دستگاه سونوگرافی کم دارم که یه نگاهی به این عنصر زنانگی لعنتی اضافی بندازم و بفهمم چه مرگشه که انقدر بد کار میکنه!!!!!!!!!!!
مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر
از بهار
حظ تماشایی نچشیدیم
که قفس
باغ را پژمرده میکند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ی نا سیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاک ام کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم-
که بی شایبه ی حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم.
احمد شاملو
گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییر جهت می دهد.
تو تغییر جهت می دهی اما طوفان شن تعقیبت میکند. دوباره بر می گردی اما طوفان خودش را با تو مطابقت می دهد.
بارها و بارها این حرکت را تکرار می کنی مثل رقصی شوم با مرگ درست قبل از رسیدن سپیده دم.
چرا؟
چون این طوفان چیزی نیست که از دوردست بیاید چیزی که هیچ ارتباطی با تو نداشته باشد. این طوفان تویی. چیزی درون توست. پس تنها کاری که از تو بر می آید تسلیم به آن است.
بستن چشم هایت و گرفتن گوش هایت تا شن ها درون آن ها نرود و راه رفتن در میان آن قدم به قدم .
آنجا نه خورشید است نه ماه نه جهت نه حس زمان. فقط شن سفید نرم چون استخوان های آسیا شده ی چرخ زنان برخواسته به آسمان.
کافکا در ساحل
هاروکی مورا کامی
زمین به شکل دردناکی می گردد
الان در شبی که تو خفته بودی من بیدارم
فردا من در زمستان تو می لرزم
از یاد نبر که همیشه فردایی هست
برای همیشه
یعنی زمین به شکل دردناکی
می گردد.
" علی حسن آبادی "
... گرگور با خود گفت : « بعد؟» و در تاریکی به دور خود چشم گردانید. به زودی کشف کرد که قادر نیست از جای خود بجنبد. از این بابت تعجبی نکرد. تعجبش بیش تر از این بود که تا کنون چگونه توانسته است با آن پاهای نحیف حرکت کند؟ گذشته از این ، احساس آسایش می کرد. به واقع تمام بدنش درد میکرد. ولی به نظر می رسید که درد رفته رفته آرام میگیرد و به زودی کاملاً بر طرف می شود. سیب گندیده ی پشتش و اطراف ملتهب آن را که از غباری نرم پوشیده بود کمتر حس می کرد. خانواده ی خود را با محبت و نیکی به یاد آورد. گفته بودند باید گورش را گم کند. در این باره چه بسا عقیده ای خود او تعیین کننده تر از عقیده ی خواهر بود. در این تفکر تهی و صلح آمیز باقی ماند تا آن که زنگ ساعت سه صبح به گوش رسید. آغاز روشنایی عمومی را در آن سوی پنجره به چشم دید. سپس سرش بی اختیار کاملاً فرو افتاد و واپسین نفسش آهسته و ضعیف از سوراخ های دماغش بیرون دمید....
مسخ – فرانتس کافکا
سال های نوجوانی من با خاطرات به یاد موندنی همراهه. شب های من همیشه با یک رادیو و بخش شبانگاهی رادیو پیام از ساعت ده تا دو نیمه شب می گذشت. بدون استثنا هر شب برنامه اش پای برنامه اش بودم و تا تموم نمیشد نمی خوابیدم. از شنبه شب ها با محمد صالح علاء عزیزم و قصه های بی بی اش تا جمعه ها و طنین صدای صدرالدین شجره یکشنبه های با اجرای بسیار محجوب ساعد باقری دوشنبه های با اجرای بسیار صمیمی سهیل محمودی که فال حافظ گرفتن رو از اون یاد گرفتم سه شنبه ها با صدای عبدالجبار کاکایی که صدای لرزان و پر عشقی داشت اما اجراش خشک بود ... چهارشنبه ها یادم نیست اما پنج شنبه ها حسین آهی بود و برنامه بسیار سنگینش.علاقه بسیاری به خوندن متون کهن با لحن خاص خودش داشت که جالب بود اما گاهی دست نیافتنی...
بین همه این شب ها شب موعود من شنبه ها بود. محمد صالح علاء رو نمی شناختم ولی بسیار شیفته اش بودم. اون صدای خاص متون شعر وار قصه های ساده و بی پیرایه و صمیمت دوست داشتنی اش که برای من نوجوان بسیار زیبا جلوه می کرد. به طور اتفاقی توی فیلمی تیغ و ابریشم اسمش رو دیدم و برای اولین بار صورتش رو. انقدر شیفته اش بودم که همه می دونستن.
برنامه های ترکیبی خاص اش فکر کنم تو ذهن همه باشه. اولین و شاید محبوب ترین اونها برای من برنامه تا هشت و نیم بود. با اجرای مرحوم رضا صفدری.
همه اینها رو گفتم که به این اسم برسم. بهار امسال بهار عجیبیه. خرگوش 90 هم ظاهرا بسیار تیزپاست. امروز وقتی مجله فیلم رو می خوندم و وقتی رسیدم به صفحه 26 و وقتی تصویر خندان رضا صفدری رو دیدم دلم گرفت. دلم برای لحن زعفرانیش تنگ شد. رضا صفدری تو خانواده ما جایگاه خاصی داشت و اون هم به دلیل شباهت زیادش به همسر خواهرم بود! همه ما اون رو بدل ایشون می دونستیم و طبعاً خیلی دوسش داشتیم. یادنوشته هایی که برای رضا صفدری نوشته شده بود من رو به اون سال ها ، حوالی سال های 74 برد. و خیلی دلم تنگ شد برای تلویزیونی که برنامه هاش رو دوست داشتم و می دیدم. از برنامه کودک گرفته تا فیلم های سینمایی پنج شنبه شب ها. و رضا صفدری... روحش شاد.
دلم می گیره. دوست دارم همه کسانی که برام مهم اند همیشه در دسترسم باشند. تا وقتی من هستم همه بمونن و من شاهد رفتن کسی نباشم. دلم نمی خواهد هیچ وقت سیمین دانشور رو از دست بدم. دلم نمی خواد با تمام فاصله ای که از محمد صالح علاء دارم روزی بیاد که نباشه. دلم نمی خواست رفتن نادره دوست داشتنی رو ببینم. دلم نمیخواست صمد بهرنگ با الدوز و عروسک سنخگوش فقط یک قصه باشند. دلم نمی خواست فروغ فرخزاد فقط یک تصویر سیاه و سفید سیگار بدست بروی دیوار اتاقم باشه. دلم نمی خواست سهراب سپهری فریدون مشیری اخوان ثالث احمد شاملو و ... امروز به خاک سپرده شده بودند. دلم نمیخواد هیچ کدوم از نویسنده های کتاب های کتاب خونه ام از دست برن. دلم نمیخواد هیچ یک از بازیگران فیلم های محبوبم روزی نباشن. دلم نمیخواد تصویر گران نقاشی های دوست داشتنی ام دیگه طرح نزنن... به همه اینها اعضای خانوادم دوستام معلم هام همکلاسی هام و ... اضافه کنید. چقدر دنیا گذرگاه بی وفاییه برای در دست داشتن تمام کسانی که دوستشون داریم و به اونها عشق می ورزیم.
اسم های زیادی هست که دلم میخواد تک تکشون رو یاد کنم ولی مجال اندک.. امیدوارم روزی از به زبون نیاوردنش پشیمون نشم.
راستی تک تک شماها هم برای من جزو کسانی هستید که دلم میخواد با ابد باشید و بنویسید و بخونمتون.
پ.ن: این روزها نت نمیام به دلایل بسیار. شاید به عبارت دلمشغولی تا حدی آشنا باشیم ولی این روزها ذهن مشغولی های من خیلی زیاده و فرصت خالی برای رجوع به درونیاتم رو به من نمیده. این عدم حضور عدم پاسخ گویی به محبت شما دوستانم من رو به شدت شرمگین و خجل میکنه. عجالتاً مدتی نخواهم بود . امیدوارم بتونم در اولین فرصت با دست پر برگردم. باشید و بمانید. سالم و شاد. سرحال و مصمم. زیبا و دوست داشتنی.
...
یک شاعر در بیست و یک سالگی می میرد، یک انقلابی یا یک ستاره راک در بیست و چهار سالگی ، اما بعد از گذشتن از آن سن فکر میکنی همه چیز رو به راه است. فکر میکنی توانسته ای از « منحنی مرگ انسان» بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی. چه بخواهی باشی و چه نخواهی . موهایت را کوتاه میکنی ، هر روز صبح صورتت را اصلاح میکنی . دیگر یک شاعر نیستی یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمی شوی یا صدای « دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمیکنی. در عوض از شرکت دوستت بیمه عمر می خری، در بار هتل ها می نوشی، و صورت حساب های دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می داری. این کارها در بیست و هشت سالگی طبیعی است. ...
از متن کتاب « کجا ممکن است پیدایش کنم » هاروکی موراکامی
وقتی این کتاب رو می خوندم و وقتی که دقیقا به سطر ها رسیدم در آستانه بیست و هشت سالگی بودم و دیدم که زندگی در تمام سطرهای دنیا یکسان می گذرد. تمام رویاهای شیرین صادق برای کودکی، بلند پروازی ها و جهش های بی مهابا برای نوجوانی و بحران ها در مرز بین نوجوانی و جوانی عبور می کنند. و من چقدر ساده لوحانه تصور میکردم این تنها زندگی منه. اینها فلسفه خاص منه و من کاشف تفکر جدیدی در دنیا هستم.
خنده داره.
با همه این اوصاف درسته که کاشف تفکر و فلسفه جدیدی نبودم و شاید زندگی های بسیار عجیب تری در اطرافم دیدم ولی هم چنان معتقدم بیست و هشت سال زندگی منحصر به فردی داشتم.
تولدم مبارک.
شب سال نوست و من هیچ پست ویژه ای برای امشب ندارم
از حال و هوای سال نو چیزی جز بوی سبزی پلو با ماهی و شلوغی خیابان ها نسیب من نشده. هیچ حس خاصی هم برای گریز از سال 89 گریز پا و ورود به سال 90 ندارم. روزها و ماه ها و سال ها پشت سر هم سوارن و در حرکت و حتی گاهی پس و پیش. زودتر یا دیرتر از موعد مقرر... این تحویل سال هم هیچ فرقی با بازی تکراری و روزمره ماه و سال ها و قرن ها نداره.. چه فرقی میکنه امسال سال چند باشه؟
سال 7033 میترایی آریایی یا 3750 زرتشتی یا 1390 خورشیدی ....؟؟؟
تحویل سال نو برای من فقط از یک جهت خاصه و اون هم تولدمه که تو ایام عیده و من هر سال با اضافه شده یک سال به تاریخ یکسال هم به سنم اضافه میشه. این تنها تفاوته. چون دیگه هرگز نمیتونم پنج ساله باشم نمیتونم ده ساله باشم نمیتونم بیست ساله باشم.... نمیتونم به سال هایی برگردم که ذوق سبز شدن گندم های عید منو هر روز زودتر از همیشه بیدار می کرد نمیتونم برگردم به سال هایی که دور از چشم مامان بادام های شیرین آجیل عید رو می خوردم نمیتونم برگردم به سال هایی که پوشیدن لباس نو شب عید بزرگترین لذت زندگیم بود انگاری که بر تخت تنها ملکه دنیا می نشستم نمی تونم برگردم به سال هایی سال هاست وجود ندارند. الان می تونم یک کاسه بزرگ آجیل جلوم بزارم و تمام بادام هاش رو بخورم که اگه تمام بادام های دنیا باشه به اندازه یکی از اون بادام های ده سالگیم شیرین نیست.
آره از نظر من هیچ فرقی نمیکنه. دنیا به کار خودش مشغوله و ما آدم ها هر روز بیشتر به خودمون.
همیشه شب های عید می نشینم و گذشته ها رو مرور میکنم . به اشتباهاتم فکر میکنم و پشیمانی هام. امشب مثل خیلی از شب های دیگه که از من دیدید دل گرفته ام و بزرگترین اعتراف زندگیم رو جرات ندارم بگم. ولی میدونم که به خاطر این اشتباه عمری افسوس خواهم خورد. الان سه ساله... سه ساله که به خاطر تنها گذاشتن تو خودم رو نمی بخشم. سه ساله که به بحران سن و تحویل سال و روزمره گی های من چشم های تنها مانده تو هم اضافه شده.
برای تو که همیشه عزیزترین منی و برای همه کسانی که دوستشون دارم و برای تمام موجودات دنیا شادی سعادت و تعالی رو آرزو میکنم.
عید مبارک.
| Design By : Night Melody |

